تبلیغات
گفتگوهای تنهایی
گفتگوهای تنهایی



سال نو مبارک

سال و فال و مال و حال و اصل و نسل و تخت و بخت

بادت اندر شهریاری برقرار و بر دوام

سال خرم فال نیکو مال وافر حال خوش

اصل ثابت نسل باقی تخت عالی بخت رام

 

یکشنبه 27 اسفند 1391 توسط ....... | نظرات ()

وقتی راه رفتن آموختی، دویدن بیاموز....

وقتی راه رفتن آموختی، دویدن بیاموز. و دویدن كه آموختی، پرواز را.
راه رفتن بیاموز، زیرا راه هایی كه می روی جزئی از تو می‏شود و سرزمین‏هایی كه می‏پیمایی بر مساحت تو اضافه می‏كند.

دویدن بیاموز ، چون هر چیز را كه بخواهی دور است و هر قدر كه زود باشی، دیر.
و پرواز را یاد بگیر نه برای اینكه از زمین جدا باشی، برای آن كه به اندازه فاصله زمین تا آسمان گسترده شوی.
من راه رفتن را از یك سنگ آموختم ، دویدن را از یك كرم خاكی و پرواز را از یك درخت.


بادها از رفتن به من چیزی نگفتند، زیرا آنقدر در حركت بودند كه رفتن را نمی‏شناختند! پلنگان، دویدن را یادم ندادند زیرا آنقدر دویده بودند كه دویدن را از یاد برده بودند.

 
پرندگان نیز پرواز را به من نیاموختند، زیرا چنان در پرواز خود غرق بودند كه آن را به فراموشی سپرده بودند!


اما سنگی كه درد سكون را كشیده بود، رفتن را می‏شناخت و كرمی كه در اشتیاق دویدن سوخته بود، دویدن را می فهمید و درختی كه پاهایش در گل بود، از پرواز بسیار می‏دانست!


آنها از حسرت به درد رسیده بودند و از درد به اشتیاق و از اشتیاق به معرفت.

وقتی رفتن آموختی ، دویدن بیاموز. ودویدن كه آموختی ، پرواز را. راه رفتن بیاموز زیرا هر روز باید از خودت تا خدا گام برداری.

دویدن بیاموز زیرا چه بهتر كه از خودت تا خدا بدوی. و پرواز را یادبگیر زیرا باید روزی از خودت تا خدا پر بزنی...

                                                                                                          "عرفان نظرآهاری"

 


دوشنبه 7 اسفند 1391 توسط ....... | نظرات ()

بی تو ......

ولله که شهر بی تو مرا حبس می شود

آوارگی کوه و بیابانم آرزوست


دوشنبه 9 بهمن 1391 توسط ....... | نظرات ()

......

به یاد ندارم نابینایی به من تنه زده باشد،

اما هر وقت تنم به جماعت بینا خورد گفتند: مگر کوری؟!


چهارشنبه 13 دی 1391 توسط ....... | نظرات ()

دوست دارم آقاجون

مامان گفت آروم و بی صدا چشماتو بستی و رفتی

یه آرامشی که میگفت نمیتونم توصیف کنم

ای کاش اون لحظه کنارت بودم

وقتی اومدم انگار مثل همیشه بهم گفتی عزیزم کی برگشتی؟

منم گفتم آقاجون همین الان اومدم. همین الان. آقاجون پاشو که مثل همیشه بپرم بغلت. مثل همیشه از بوسیدنت سیر نشم.

آقاجون فقط پاهات پیدا بود. یاد اون شبی افتادم که انگشتاتو حنا گذاشتم. تو هم با همون صبر و حوصله همیشگی منتظر موندی تا کارم تموم بشه.

 

خیلی دلم هواتو کرده بود

وقتی همون شب خوابتو دیدم که آروم او مدی و منو بوسیدی آروم شدم

گفتم آقاجون دیگه درد نداری؟ دیگه خوب خوبی؟ گفتی آره خوبم.

خوشحالم آقاجون

خوشحالم که دیگه آسوده و بی دردی

خوشحالم که دیگه تنها نیستی و بعد از 20 سال رفتی پیش عزیز

پدربزرگ مهربون و صبور و وفادار و داغ دیده من

مطمئنم که جات خوبه و در آرامش کامل هستی

برام دعا کن مثل همیشه...


سه شنبه 21 آذر 1391 توسط ....... | نظرات ()

خدایا...

بعضی وقتا یه چیزایی واسه آدم پیش میاد که نمیدونی چیکار کنی!

مشکلاتی که پیش میاد بعضیاش مثل یه شوکه واسه آدم.

یکم خودتو نگه میداری ولی بعدش یهو منفجر میشی.

 

با صدای گریه هاش سر نماز از خواب پریدم. تا حالا ندیدم یه مرد اینطوری گریه کنه!!

شاید تقصیر من بود. طی روز همش ناراحت بودم و باعث شدم ناراحت بشه.

یه عادت بدی که دارم اینه که بعضی وقتا اصلا نمیتونم جلوی اشکامو بگیرم.

 اگه نیاد یه بغضی میشه که میخواد خفم کنه.

یعنی نباید ناراحتش میکردم؟ آخه اگه حرفمو به او نگم به کی بگم؟

 

رفتم کنارش نشستم اشکاشو پاک کردم و آرومش کردم.

بهم گفت چرا کم آوردیم؟ هم من، هم تو.

"یک هیچ به نفع مشکلات"

رفتیم قدم زدیم. وقتی گرمای دستش رو تو هوای سرد پاییز حس میکردم احساس خوبی داشتم. گفت ما باهمیم و نباید چیزی ما رو از پا دربیاره. دستشو محکم فشار دادم و تو دلم حس کردم که یه کوهه کنارم.

دوباره اشک تو چشام حلقه زد. تو همون حال و هوا باباش زنگ زد گفت بابا جون هنوز که صدات گرفتست. چرا خودتو اذیت میکنی؟

 

خدایا هر از گاهی یه تلنگر به آدم میزنی که یه چیزایی بهش بفهمونی.

خدایا ازت ممنونم. کسایی که کنارم هستن چقدر مهربون و دوست داشتنی هستن.

خدایا میدونم که مشکلمون رو حل میکنی. شک ندارم.

 

 


دوشنبه 8 آبان 1391 توسط ....... | نظرات ()

.....

آنچنان مهر تواَم در دل و جان جای گرفت

که اگر سر برود از دل و از جان نرود


یکشنبه 26 شهریور 1391 توسط ....... | نظرات ()





تنها پناهم تویی
از زلال دل
سلطان العارفین بایزید بسطامی
دکتر علی شریعتی
عمومی

سال نو مبارک
وقتی راه رفتن آموختی، دویدن بیاموز....
بی تو ......
......
دوست دارم آقاجون
خدایا...
.....
بهتـرین لحـظات زنـدگی از نـگاه چـارلی چاپلیـن
.....
لطف او...
عشق...
..........
آیا كلبه شماهم در حال سوختن است؟
یا رحمن و یا رحیم
به بهانه سالروز درگذشت دکتر علی شریعتی

اسفند 1391
بهمن 1391
دی 1391
آذر 1391
آبان 1391
شهریور 1391
مرداد 1391
خرداد 1391
اردیبهشت 1391
دی 1390
شهریور 1390
خرداد 1390
اسفند 1389
بهمن 1389
مرداد 1389
خرداد 1389
اسفند 1388
آبان 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386

.......

دلها بیاد خدا آرام می گیرد(وبلاگ گروهی ما)
بایزید بسطامی
دکتر علی شریعتی
گفتگوهای تنهایی(رفیع بهار)
عروسک کوکی
دکتر علی شریعتی
جزیره
تا مهر او
شهریار
نگاه مثبت به زندگی
فراتر از بودن
دانلود آثار دکتر شریعتی
صاحب لحظه های تنهایی
قرارمون ساعت عشق
چیزی به نام زندگی
با غریبه ها آشنا
متولد ماه مهر
تو را من چشم در راهم
مشرق خیال
آرش کمانگیر
نیکی
شمع کویر(دکتر علی شریعتی)
آدمی فربه شود از راه گوش
مالیخولیای من
نارایانا
یک قلب پال از تمام معابد جهان زیباتر است
ابر من ببار
تقدیم به همه مادران ایران زمین
دانسته ها و خاطرات یک مهندس
من بی می ناب زیستن نتوانم
شب تنها
غربتکده ای آشنا
می نویسم با تو می نویسی بی من...
جاده محبت
چند کیلو امیدواری
انتظار
عاشق شو عاشق خدا
کیمیای عشق
دکتر علی شریعتی
سلطان العارفین بایزید بسطامی
متولد ماه مهر
شیخ ابوالحسن خرقانی
هیئت کف العباس
هاریکان بسطام
خداشناسی

مدیریت بازرگانی
مدیریت 87
مرجع شما در زمینه مدیریت

بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
كل مطالب : عدد