|
بعضی وقتا یه چیزایی واسه آدم پیش میاد که نمیدونی چیکار کنی!
مشکلاتی که پیش میاد بعضیاش مثل یه شوکه واسه آدم.
یکم خودتو نگه میداری ولی بعدش یهو منفجر میشی.
با صدای گریه هاش سر نماز از خواب پریدم. تا حالا ندیدم یه مرد اینطوری گریه کنه!!
شاید تقصیر من بود. طی روز همش ناراحت بودم و باعث شدم ناراحت بشه.
یه عادت بدی که دارم اینه که بعضی وقتا اصلا نمیتونم جلوی اشکامو بگیرم.
اگه نیاد یه بغضی میشه که میخواد خفم کنه.
یعنی نباید ناراحتش میکردم؟ آخه اگه حرفمو به او نگم به کی بگم؟
رفتم کنارش نشستم اشکاشو پاک کردم و آرومش کردم.
بهم گفت چرا کم آوردیم؟ هم من، هم تو.
"یک هیچ به نفع مشکلات"
رفتیم قدم زدیم. وقتی گرمای دستش رو تو هوای سرد پاییز حس میکردم احساس خوبی داشتم. گفت ما باهمیم و نباید چیزی ما رو از پا دربیاره. دستشو محکم فشار دادم و تو دلم حس کردم که یه کوهه کنارم.
دوباره اشک تو چشام حلقه زد. تو همون حال و هوا باباش زنگ زد گفت بابا جون هنوز که صدات گرفتست. چرا خودتو اذیت میکنی؟
خدایا هر از گاهی یه تلنگر به آدم میزنی که یه چیزایی بهش بفهمونی.
خدایا ازت ممنونم. کسایی که کنارم هستن چقدر مهربون و دوست داشتنی هستن.
خدایا میدونم که مشکلمون رو حل میکنی. شک ندارم.
|